عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستارههای زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستارهها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستارههای از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری…
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
زیرا با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند
.پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
دل است دیگر
یا شور می زند
یا تنگ می شود
یا می شکند
آخر هم مهر
سنگ بودن
میخورد روی پیشانی اش
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
منم تو لحظه های دلتنگیت مثل پرنده ی دور از آشیانه بودم.
دلتنگ و بیقرار. عشقم منم دور از تو دیوونه و سرگشته ام.
حیرونم که کی دوباره میبینمت.
اصلا دیگه تحمل دوری بیشتر از یکی دو روز رو ازت ندارم.
بعدش مثل ماهی دور از آب میشم.
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
یا رویایی نا تمام
مثل هیاهویی دور ...
مثل مه بودی
خواستم نزدیک تر شوم
هر دو گم شدیم...
فرصت نشد ببینمت
بخوانمت
( به نام..یا چیزی شبیه "جانم" )
مهلت امان نداد...
نشد دلم...
نشد که ببویمت...
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
نمیپرسم"چرا؟" ""چگونه؟""
از چه زمانی؟""به چه کسی ؟""
برای چه؟""کجا؟""
فقط میپرسم ,منو "چند" فروختی؟
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
چمدانت را بستی
و چند بار پشت سر هم نگاه کردی
و زیر لب گفتی :"چیزی را جا نگذاشته ام؟"
چرا؟////////برگرد....
یه دنیا خاطره
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
فک کن...این همه حرف رو کیبورد باشه و تو نتونی اون چیزی
رو که میخوای...اونی که حرف دلته رو تایپش کنی
سلامتی حرفای دلم و دلت که هیشکی ازش خبر نداره
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
رقاص که باشی,دیگر آهنگ خاصی معنا ندارد
با هر آهنگی باید برقصی!!!
و این روزها...
چه بد آهنگهایی میزند روزگار,
و من ....
هر روز برایش میرقصم...
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد
در دایره حضورش تو را به من نشان دهد
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
هر وقت دلم هوای تو را کرد
عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند
می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم
که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند
دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد
می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند
پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....
نویسنده : بی کس و تنها تاریخ : چهارشنبه دوم فروردین 1391
